اواسط این خواب که می رسد
شاعر
دست دراز می کند
و کلماتی
که بوی تو را می دهند
در دهان گریه
شکوفه می دهند
چقدر خیس
از خاطره ی امسا ل
گذشتیم
عاقبت همه مسافران
در انتهای جاده
به پایان رسیدند و
تو
نقشی شدی در غبار
که فرو می نشست
ترانه بعدی
ترانه دوری تو است
و چه گریه ها ...
شاید راست گفته بودند
شاعرانی که پیش از ما
بر سر راه تو
هزار غزل ساز کردند و
هزار قصیده
جان کندند
و در کلماتی منقطع
مردند
به یوسف چون رسد جویای یوسف می شود ساکن
وصال افزون کند شوق طلبکار معانی را
به موضوع جالبی البته در این روزها در دیوان صائب عظیم الشان برخوردم که جرقه اش در" گلزار ادب حسین مکی" زده شد برخورد صائب با یوسف
همان یوسف که مصر آمد به تنگ از بس خریدارش
به پشت کار حسن او نیرزد روی بازارش
نوعی نگاه :
ز میر قافله عشق چشم زخم مدار
که پر زیوسف مصری است چاه کنعانش
مثال ها زیاد است و
این هم نوعی حسادت عاشقانه از دید صائب
بوی پیراهن اگر تند رود ،معذور است
دشمنی در پی چون چشم زلیخا دارد
و نوعی دیگر استفاده استاد از این داستان:
به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد
کجا قریب دهد جلوه بهشت مرا
در دیوان نشر طلوع این طور آمده است اما من فکر می کنم " کجا فریب دهد" صحیح تر باشد
این غزل را هم در دیوان صائب پی بگیرید :
هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن
دل های با صفا شنود بوی پیرهن
یعقوب ما به فرقت یوسف تمام روز
بی منت صبا شنود بوی پیرهن
این بیت زیبا را در پایان می آورم و شما رابه ادامه تصاویر ناب دراین باره در مقال بعدی این وبلاگ توجه می دهم:
نمی گنجد نسیم مصر در پیراهن ،از شادی
گریبان را برای امتحان پیش صبا بگشا
اینقدر به کرم بودن خودت
اعتراض می کنی
لااقل بیا
برای ماهیان
یک بغل
ترانه باش
کرم داخل مزار باش
لیک
طعمه هم شدی
یک غذای شاهکار باش
انتظار معجزه نداشته باش
نه از اشکی که می ریزد
نه دستی
که آنطرف هجوم سطر های ناتوانی
افتاده است
نه مردی که
فقط شعر می نویسد
گاهی درخت می شود
زیر این همه برف
حالا
اگر گریه کنی
شاید
خدایی دوردست
صدایت را تکرار کند
آنهم
برای آوازهای دلتنگی اش
در روز هایی که
پیر شده است
از همه شعر ها
اما
انتظار معجزه نداشته باش
روی دست های خاک
یک ستاره
آسمان
سیاه
می وزد

